فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

هدیه های آسمانی

ماجرای بیمارستان رفتن برای زایمان

دوباره سلام عشقای مامان میخوام از اتفاقات روز به دنیا اومدنتون تا الان رو که ننوشتم بنویسم براتون 3تیر بود که احساس کردم کیسه آبم نشتی داره برای همین بابایی بعدازظهر زودتر اومد رفتیم دکتر که گفت مایع دورتون کم شده سرم و اینجور چیزا نوشت همون شب رفتیم زدیم روز بد قرار بود بریم سونو که نشد و کیسه آب کامل پاره شد من روی تشکم دراز کشیده بودم که این اتفاق افتاد با همون تشک هم گذاشتنم روی برانکارد ورفتیم بیمارستان نمیدونید چقدر خنده دار بود باباتون باهم تشک زیر بغل تو بیمارستان راه میرفت زمانی که بستری بودین بیمارستان مادرای دیگه تو اتاق مادران صحبت میکردن که اون مرده رو دیدین با تشکش اومده بود بیمارستان و میخندیدن من گفتم بابای شما بوده ...
11 آبان 1393

نام گذاری دوقلوها

 راستی ما هنوز اسم شما دخترای نازمون رو تو وبلاگ نزدیم اول قرار بود اسم شما عزیزا بشه فاطمه و کوثر ولی در نهایت شد فاطمه و حانیه   این فاطمه خانومه اینم حانیه خانم فاطمه یک دقیقه از حانیه بزرگتره ...
8 آبان 1393

واکسن چهار ماهگی

سلام بعد از مدت ها فرصت پیدا کردم بیام تو وبلاگ دخترای نازم مطلب بذارم خوب بعد از ماه رمضون رفتیم شهرستان و تازه یه دو هفته ای که از شهرستان اومدیم جزئیات این مسافرت طولانی که حدود سه ماهی هم طول کشید رو به مرور انشالله میذارم ولی از امروز بگم که رفتیم واکسن چهارماهگییتون رو بزنیم خوب خونه بهداشت نزدیک بود و زودی برگشتیم بعد از ظهر یه مقدار اذیت کردین ولی بعد از اینکه قنداقتون کردیم آروم شدید و الانم هردوتاتون خیلی ناز خوابیدید شکر خدا تب هم نکردین تا الان انشالله که امشبم من و بابایی رو اذیت نکنین  
8 آبان 1393

فرشته هام اومدن

دخترای نازم خوش اومدید امروز دخترای قشنگ من 21 روزه شدن و من فرصت پیدا کردم بیام این اتفاق مبارک رو توی وبلاگشون ثبت کنم البته دخترای من عجله داشتن واسه اومدن اوایل ماه 9 بودم که وروجکای مامان کیسه آبشونو پاره کردن و اومدن یعنی 4/4/93 (27 شعبان 1435 ** 25 ژوئن 20114)دخترای قشنگم اومدن پیش ما اونروز شانسمون گرفت که بابایی خونه بود ساعت های تقریبا 9 صبح بود که این اتفاق افتاد ماهم حسابی ترسیدیم من کلی گریه کردم زنگ زدیم اورژانس و سریع رفتیم بیمارستان میلاد خلاصه بابایی کارای پذیرش رو انجام داد ومن رفتم اتاق عمل دوبار  آمپول به کمرم زدن اما بی حس نشدم تا بالاخره بیهوش کاملم کردن میگن چون ترسیدم باعث شد بی حس نشم ساع...
25 تير 1393

خرید ماشین

اوه بابایی ماشین خریده دخترای قشنگم از وقتی که فهمیدیم شما وروجکا دوتایین فکر خرید ماشین که از قبل تو ذهنمون بود پررنگ تر شد بالاخره با پیگیری و دنبال گشتن های عمو جون علی اصغرتون تونستیم ماهم ماشین دار بشیم. خلاصه بابایی از همین الان به فکر شمادخترای نازشه یکی دوباری هم بابایی مارو با ماشین برده بیرون رانندگشیم خوبه (خواهش میکنم دلبرم) فقط هرزگاهی یه چیزایی یادش میشه اونم کم کم درست میشه ...
19 خرداد 1393

هفته 31 بارداری

هفته 31 بارداری دخترای طلای مامان نمیدونید روزا چقد دیر داره میگذره حسابی سنگین شدم گاهی اوقات دل درد و کمردرد میشم مدام تو راه دستشوییم خلاصه خیلی سخت شده برام خیلی هم خسته شدم شبها پاهام بدجور اذیتم میکنه جدیدا دستامم اضاف شده اگه شبا بابای خوبتون ماساژم نده نمیتونم بخوابم راستی این هفته دایی مهدی تون با زندایی جدیدتون اومدن خونمون اولین باری بود که من و زنداییتون همو میدیدیم آخه از دست شما دخترا من دیگه از وقتی باردارشدم نرفتم تربت  اسفند بود که عقد کردن زنداییتون دیگه کار آشپزی  رو انجام میداد یه کم باباییتون این چند روزه استراحت کرد راستی مامان جونتون ساک بیمارستانتون رو فرستاد نمیدونید چه لباسای...
19 خرداد 1393

هفته 28 بارداری

هفته 28 بارداری نمیدونید دخترای قشنگم چقد انتظار این هفته رو کشیدم تو چکاپ این ماهم دکتر واسه این هفته سونو نوشته بود خیلی دلم واسه دیدنتون تنگ شده بود آخه از اسفند دیگه سونو نرفتم که ببینمتون چقد زمان دیر گذشت تا ببینمتون اما آخرش با بابایی رفتیم سونوگرافی اطهری اینقد عجله داشتم واسه دیدنتون که یادم شد به دکتر بگم که باباییتونم بیاد شمارو ببینه خداروشکر خوب خوب بودید این ماه دوست داشتم بیبینم وزنتون چقده اما ننوشته بود  ولی یه هفته باهم تفاوت دارین یعنی یکی از ناقلاهای مامان  همون که سمت راست دل مامانی خوابیده داره سهم آبجیشو که سمت چپ دلمه میخوره حا..... یکی رشدش بهتره وروجکای مامان باهم رشد کنین تو دخ...
19 خرداد 1393

همسر ناز و خوشگلم دوستت دارم

همسر عزیزیم روزت مبارک                                       زن" نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم من از قبیله ی "زلیخا" آمده ام آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند فرقی نمی کند فرشته باشی یا آدم یوسف باشی یا سلیمان قالیچه ی دل من بدون اسم رمز ِ نام ِ "تو" علی اکبرم " پرواز نمی کند زنانه پای این عشق می ایستم آیا تو نیــــز مــــردانـــــــــه دوستــــ...
19 خرداد 1393

پدر مهربانم روزت مبارک

                                           من پدرم و مادرم را میخواهم خیلی دوست دارم این روزا پیش پدر و مادرم باشم حیف که ازشون دورم بعضی اوقات خیلی دلم هواتونو میکنه مثل این روزا که روز پدر و مادره  وقتی که دلم براتون تنگ میشه میشینم گریه میکنم اما چاره ای نیست جز تحمل دوریتون  اما از همین راه دور دستای مهربون و زحمت کشتون رو میبوسم و براتون آرزوی سلامتی و طول عمر میکنم و ارتون میخوام منو به خاطر تمام نادانی هایی ...
19 خرداد 1393

روز زن مبارک

روز زن مبارک امروز 31 فرودین 1393 روز زن و مادره روز زن و روز مادر امسال من تو آزمایشگاه گذشت امروز نوبت آزمایش تست گلوکز داشتم باباییتون صبح رفت وقت گرفت من یه ساعتی بعدش رفتم ازم خون گرفتن بعدهم دوتا لیوان گلوکز دادن خوردمو وگفتن هر یه ساعت تا سه بار برم خون بدم خلاصه تا ظهر آزمایشگاه بودم بابایی تا نه ونیم پیشمون بود بعدش رفت سرکار منم تو فاصله خون دادن میرفتم نمازخونه دراز میکشیدم خلاصه  چهاربار خون دادم واسه شما فسقلا شب هم کلی کمرم درد گرفت ولی اشکالی نداره فقط شما عزیزای دلم خوب باشین منو بسه. باباییتون هم به مناسبت امروز یک پیام و ایمیل قشنگ و یه شاخه گل رز قشنگ بهم داد دستت درد نکنه همسر عزیزم بابایی خ...
1 ارديبهشت 1393