فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

هدیه های آسمانی

ماجرای بیمارستان رفتن برای زایمان

1393/8/11 20:09
نویسنده : مامان زهرا
308 بازدید
اشتراک گذاری

دوباره سلام عشقای مامان

میخوام از اتفاقات روز به دنیا اومدنتون تا الان رو که ننوشتم بنویسم براتون

3تیر بود که احساس کردم کیسه آبم نشتی داره برای همین بابایی بعدازظهر زودتر اومد رفتیم دکتر که گفت مایع دورتون کم شده سرم و اینجور چیزا نوشت همون شب رفتیم زدیم روز بد قرار بود بریم سونو که نشد و کیسه آب کامل پاره شد من روی تشکم دراز کشیده بودم که این اتفاق افتاد با همون تشک هم گذاشتنم روی برانکارد ورفتیم بیمارستان نمیدونید چقدر خنده دار بود باباتون باهم تشک زیر بغل تو بیمارستان راه میرفت زمانی که بستری بودین بیمارستان مادرای دیگه تو اتاق مادران صحبت میکردن که اون مرده رو دیدین با تشکش اومده بود بیمارستان و میخندیدن من گفتم بابای شما بوده

خلاصه دورانی بود بیمارستان یه سری خنده ها داشتیم با مامانای نی نی های دیگه که اونام زردی داشتن یه جاهایی هم گریه داشتیم باهم

راستی مامان جون و خاله محدثه هم روز بعد تولدتون رسیدن تهران دو شبی که بیمارستان بستری بودم خاله محدثه پیشم موند و کلی ماجراهای خنده دار داشتیم  با هم اتاقی هامون

روزای اول برای من خیلی سخت گذشت اما حالا خداروشکر میکنم که به خیر گذشت و شما مشگلی جز زردی نداشتین الان که این مطلب رو مینویسم بابایی گذاشتتون تو روروک و راتون میبره دوتا روروک رو بهم با بند گرو زده  و میکشتون فاطمه که خوابش برده همون جا اما حانیه فوزولی میکنه

دوستون داریم عشقای نازممحبت

 

پسندها (1)

نظرات (0)