فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

هدیه های آسمانی

عاشقانه ای برای عشق

                                         همسرم                                                  سهم من از زندگی دستان پر مهر تو شد می ستایم من تو را تا اخر عمر هـمسرمـ در میان اوج تنهــــایی تو با من مانده ای  تا تو باشی من چه غم دارم ز دنیا هـمسر...
9 دی 1393

واکسن شش ماهگی

سلام عروسکای مامانش انشالله که خوبه خوبه خوب باشید دخترای نازم شش ماهتون به سلامتی تموم شد و رفتیم برای واکسن مثل همیشه تا خوابتم کلاه سرتون کنم شروع کردین به جیغ و داد و گریه که ما کلاه نمیخوایم از کلاه خیلی بدتون میاد از همون اولشم همینجوری بودید خلاصه آمپول رو که خوردید خیلی گریه کردید الهی بمیرم براتون دوتا هم آمپول خوردیددوتاییتونم که نازنازی خانم دکتر بنده خدا اینقد گفت ببخشید ...... ماشالله رشدتونم  تو نمودار خوب بود این واکسن رو همون اولش گریه کردید مثل واکسن های قبلی تب و درد نداشتید حانیه که ماشالله از همون اول خوب خوب بود دوتا پاشو میبرد بالا میکوبید زمین اما فاطمه نازم پای چپش یه کم ورم کرد و قرمز شد و درد داش...
9 دی 1393

دندون دندون

عروسک کوچولوهای ناز مامان سلام الان که ماشالله هزار ماشالله خوب خوب هستید انشالله وقتی که این مطلب رو هم میخونید عالی باشید قلب و نفس های مامانی شما گلای نازم دارین دندون در میارین یه چند روزی توی این هفته یعنی از تقریبا دوشنبه 24 آذر تا آخر هفته روزا همش نق نق داشتین کاهی اوقات هم گریه های بدی میکردین اما سر شبها که دیگه حریفتون نمیشدم دوتایی میزدین زیر گریه اونم چه گریه هایی.............. آخرش منم  از گریه شما عزیزای دلم گریه م میگرفت و با گریه زنگ میزدم به بابایی که پاشو بیا.........                         ...
29 آذر 1393

تراشیدن موی سر

جیگرهای ناز مامان سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام انشالله در سلامت کامل به سر ببرید بعد از مدت ها الان تونستم بیام مطلب براتون بذارم امروز سه شنبه 18 آذر 93 الان دوتاییتون ناز خواب خوابیدید دیروز خیلی اذیتم کردید سردرد شدم ار دست شما وروجکا دیگه بیشتر چیزهارو متوجه میشید مثل دعوا که میکنم باهاتون وقتایی که اذیت میکنید یه داد کوچولو میزنم شما که فاطمه خانم همچین میزنی زیر گریه که نگوووووووو گاهی اوقات الکی یواش دعوات میکنم لباتو کم کم آویزون میکنی که دیگه ببینی دعوام جدی شد بزنی زیر گریه الهی مامانی فدات شم عزیز دلم که اینقد تو زرنگی اما حانیه لوس مامان شما هرزگاهی با دعوای من گریه میکنی بیشتر تو چشام با مظلومیت تمام با لبای ...
18 آذر 1393

روروک سواری

سلام عزیزای دل مامان اومدم از فوزولی هاتون بنویسم از اینکه دیروز یعنی 8آذر 93 خیلی اذیتم کردین اینقد غر زدین همش میخواستین که بردارمتون روپام بشینین خوابتون میومد اینقد گریه میکردین میخواستین که همش رو پام تکونتون بدم تا میذاشتمتون زمین شروع میکردین به نق نق و گریه کردن خلاصه دیروز خوب نخوابیدین همش اذیت کردین کمر درد بدی هم از دست شما دوتا گرفتم اعصابمم کلی بهم ریختین یکی  دو تا جیغ بنفش سرتون کشیدم یک کوچولو ساکت شدید خیلی اذیتم کردید بابایی هم ساعت 6 اومد خونه تا به بابایی رسیدین شدین دخترای خوب دیروز دیدم خیلی دلتون میخواد راتون ببرم برای همین گذاشتمتون تو روروک دوهفته بود سوار روروک هاتون نشده بودین دیدم خودتون...
9 آذر 1393

اتمام 5ماهگی

ماهگیتون مبارک سلام دوقلوهای ناز مامان انشالله که وقتی که این مطلبو میخونید صحیح و سالم باشید و تو بهترین شرایط زندگی باشید مثل الان که دوتاییتون ناز خوابیدید البته بعد از اینکه پدر منو درآوردین فاطمه ی قشنگمو تا رو پام تکون دادم بعد از شیر خوردنش قشنگ خوابیده از ساعت 4 الانم 5 بعدازظهر 4 آبان 93- اما حانیه ناز مامانش تا از رو پام میذارمت زمین بیدار میشی دو سه باری تکونت دادم تا دیگه الان که ساعت 5:10 دقیقه س دیگه ناز خوابیدی عشقم وای باز بیدار شدی ............. نه خوابیدی عزیزای دل مامان امروز ظهر شما 5 ماهگیتون کامل شد و وارد ماه ششم زندگیتون شدید 6 ماهگیتون مبارک نور چشم مامان و بابا فاطمه ماهم دیگه کم کم بلد...
4 آذر 1393

شیرین ترین لحظات

سلام دخترای ناز مامان اومدم از شیرین ترین لحظات بگم از اینکه شما حانیه قشنگ مامان چند روزیه که برمیگردی به شکم روزای اول خیلی تلاش میکردی تا برگردی اما حالا تا بیدار میشی سریع برمیگردی دیگه حسابی یاد گرفتی 21-8-93 بود که برای اولین بار برگشتی به شکم و شما فاطمه ماه مامان به شکم هنوز خودت برنمیگردی البته من به پهلوت که میکنم خودت بقیه شو میری اما یاد گرفتی که زانو و شلوارتو بگیری و هی با دستت میزنی به پات یا عروسکی که جلوته دیشب هم برای اولین بار دیگه از خونه رفتیم بیرون آخه هوا بدجور سرده میترسم سرما بخورین رفتیم خونه یکی از دوستای بابایی خیلی خوب بود شماهم دخترای خوبی بودین  زیاد اذیت  نکردین فقط از هر دو طرف اولش تو ماشین یه...
24 آبان 1393

این روزهای فندق های مامان

سلام به دخترای نازو قشنگم این روزا خیلی فوضول شدین همش دوست دارین بغل باشین, راه ببریمتون ماشالله خیلی هم سروصدا دارین کلماتی مثل آقو... اه.... گ.... هو... ه.....  او او.... میگین و خنده ها و ذوق های قشنگی هم میکنین بعضی روزا بدجور اذیتم میکنین مثلا همین پریروز شما حانیه خانم اصلا نمیخوابیدی همش گریه داشتی و میخواستی که بغلم باشی اما فاطمه یه ساعتی خوابید اینقدر اذیتم کردین که آخرش مجبور شدم زنگ بزنم بابایی تا زودتر بیاد بعد اینکه بابایی اومد تازه دوتاییتون یه چرتی زدین حسابی خسته م کردین یک کوچولو هم توی چشمای قشنگ دوتاییتون قرمز شده بود قکر مال غذای سنگین دیشبی بود که من خوردم الهی مامانی فداتون بشه شاید برای همین اذیت کردین اما...
21 آبان 1393

سیسمونی

چند تا عکس از لباسایی که مامان جونتون واسه شما دخترای نازم بافته میذارم خیلی قشنگن دست مامان جونمون درد نکنه مامان جون  دوست داریم ممنونیم وسایل های شمارو مامان جون از همون جا خریده بود برای همین یه مقداری بابایی خودش آورد خونمون یه مقداری هم دایی جون هادی آورد. ...
20 آبان 1393

ماجرای رفتن به شهرستان

عشقای قشنگ مامانی سلام این دفعه اومدم گوشه ای از خاطرات خونه مامان جون که بودیم رو بنویسم شما گلای مامانی که به دنیا اومدید مامان جون و خاله محدثه یه ماه تهران وایستادن پیشمون بعدش رفتیم تربت خونه مامان جون این چندوقتی که مامان جون خونمون بود زندایی مهدی اومده بود پیش باباجون که تنها نباشه و بهش برسه که همین جا از این زندایی مهربون تشکر فراوون میکنیم خونه مامان جون هم ما یه سه ماهی وایستادیم واکسن دوماهگی تونو اونجا زدیم خیلی هم گریه واذیت کردین بابایی  طفلک روهم تنها گذاشتیم تنهایی خیلی اذیت شده بود طفلکی مریضی سنگ کلیه هم میگیره که حسابی بدون ما بهش سخت میگذره البته به من چیزی نگفته بود وقتی که برگشتیم تازه بهم گفت تو ا...
20 آبان 1393