ماجرای رفتن به شهرستان
عشقای قشنگ مامانی سلام
این دفعه اومدم گوشه ای از خاطرات خونه مامان جون که بودیم رو بنویسم
شما گلای مامانی که به دنیا اومدید مامان جون و خاله محدثه یه ماه تهران وایستادن پیشمون بعدش رفتیم تربت خونه مامان جون
این چندوقتی که مامان جون خونمون بود زندایی مهدی اومده بود پیش باباجون که تنها نباشه و بهش برسه که همین جا از این زندایی مهربون تشکر فراوون میکنیم
خونه مامان جون هم ما یه سه ماهی وایستادیم واکسن دوماهگی تونو اونجا زدیم خیلی هم گریه واذیت کردین بابایی طفلک روهم تنها گذاشتیم تنهایی خیلی اذیت شده بود طفلکی مریضی سنگ کلیه هم میگیره که حسابی بدون ما بهش سخت میگذره البته به من چیزی نگفته بود وقتی که برگشتیم تازه بهم گفت
تو این مدت دو سه باری اومد پیشمون و مراسم عقیقه خوبی هم براتون اونجا گرفتیم مراسمتون تو رستوران نان ونمک با کلی مهمون برگزار شد
به خاطر این شهرستان موندنمون طول کشید که دایی جون مهدی میخواست برای عید غدیر عروسی بگیره و خانومشو بیاره خونه خودش ماهم موندیم بعد عروسی اونا بیایم انشالله که خوشبخت بشن
از روز قبل شماها شروع کرده بودین به اذیت کردن شب قبل تا ساعت 4صبح نخوابیدین روز عروسی هم که مدام گریه داشتین و اصلا نمیخوابیدین بابای طفلکیتون همش شمارو نگه میداشت خودمم که هیچی از عروسی حالیم نشد اما شبش دخترای خوبی شدین و ماتونستیم یکی دوتا عکس بگیریم
تو مدتی که خونه مامان جون بودیم خیلی اذیتشون کردیم شبهایی بود که تا ساعت 3شب بیدار بودین و نمیخوابیدین مامان جون و خاله محدثه رو خیلی اذیت کردین گاهی اوقات از دست شما بدجور اعصابم بهم میریخت و گیر میدادم به خاله محدثتون طفلکی چی کشید از دستمون همین جا میگیم مارو ببخش خاله جون
با همه غر غر کردنات بازم دوست داریم
خاله محدثه که تا مامان جون رو غافل میکرد سریع خونه هارو جاروبرقی میکشید ومارو مجبور میکرد نقل مکان کنیم 
از مامان جون و باباجون هم تشکر میکنیم واسه همه زحمت هایی که برامون کشیدن و هنوز هم میکشن
دوستون داریم
الان که مینویسم شما دخترای ماهم ناز خوابیدین عاشقتونم دخترای قشنگم

اینم عکس بنر مراسم عقیقه شما گلام البته عکسش بد کیفیت بود و بنرتون زیاد جالب نشد
اینم عکسی که تو عروسی دایی مهدی بغل من وبابایی گرفتین
آرامش ها و امیدهای زنده بودن برای زندگی عاشقانه دوستون دارم.



ماجرای رفتن به شهرستان 

