فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

هدیه های آسمانی

پایان سال 93

1394/1/23 16:06
نویسنده : مامان زهرا
574 بازدید
اشتراک گذاری

عروسکای قشنگ مامان

بعد از یه  مدت طولانی اومدم

این مدت شهرستان خونه مامانم بودیم برای اینکه شما خانم طلاها داشتین دندون در میاوردین و گریه و بی تابی زیاد داشتین منم دست تنها نمیتونستم

خلاصه ش کنم الان 4تا مروارید بالا دراوردین و دوتا هم پایین همه شون رو هم دوتا دوتا باهم دراوردین

اونجا خوب بود روحیه من حسابی عوض شده بود همه کمک حالم بودن از زندایی های مهربونتون تا نفیسه عشق خاله که 9سالشه شمارو نگه میداشت و میخوابوند

فرشته های مامان حسابی فهمیده و بزرگ شدید ماشالله  الان دیگه اسمای خودتون رو میشناسید گاهی اوقات دیگران برای اینکه ببینن کدوم یکی هستید اسمتون رو صدا میزنن میفهمن کیه

 هرموقع که هم باباجون رو میدید کلی ذوق میکردین و باباهم براتون شعر میخوند و یه پا رقاصتون کرد کلی نای نای میکنید وقتی که رو فرم هستین و ذوق دارین اینقد تند تند اینور و اونور و سرتونو تکون میدید که نگو گاهی اوقات تو حالت گریه تا میگم نی نای نای شروع میکنید به رقصیدنniniweblog.comniniweblog.com

الهی مامان دور تا دور شما عروسکاش بگرده که اینقد نازید

اما اونجا همش خوش گذرونی نبود روزای خیلی بدی هم داشتیم شما مریض شدید بدجور

سرما خوردید همه تو خونه جز من مریض شدید منم خدا مواظبم بود که بتونم شمارو پرستاری کنم 5بار در یک هفته بردمتون دکتر

 فاطمه مامان داروهاشو خوب میخورد و خدارو شکر بهبود یافت اما حانیه طلا داروها رو پس میاورد و برای همین سینه ش عفونت کرد تا سه شب همش تب داشت تب تا 39 درجه میرفت من تاصبح بیدار بودم و دارو میدادم و پاشویه میکردم تا تب میومد پایین

یک شب هم بابایی از راه دور تا صبح اونم بیدار بود و زنگ میزد میپرسید تب اومد پایین یانه

دکتر گفت تا سه روز تب میکنه بعد اگه قطع نشد بیارش

شب سوم روز جمعه بود و مطب دکتر هم تعطیل گفتم امشب هم کنترل میکنم تا فردا دایی هادی تون اومد و دید خیلی داغ و بی حاله حانیه گفت ببریم اورژانس بیمارستان

اونجا دکتر گفت باید بستری شه عکس هم از سینه برداشتن کلی عفونت کرده بودniniweblog.com

خلاصه یک هفته بیمارستان بستری بود عزیزدلم کلی هم سوزن خورد واسه سرمش که هم دیر رگ پیدا میشد و هم زود رگاش خراب میشد کلی گریه میکرد ومنم حسابی داغون شده بودم اینقد گریه میکردم که نگووو تا پرستار هارو میدید شروع میکرد به گریه فکر میکرد دوباره قراره سوزن بخوره الهی بمیره مامان که گلای نازش اذیت شدن

این مدت هم فاطمه پیش مامان بود و کلی زحمت

الهی که خدا صدوبیست سال سایه پدر مادرم  رو بالا سرمون حفظ کنه من که جز اذیت تا الان براشون کاری نداشتم ایشالله خدا کمک کنه ازمن راضی باشن و همیشه در سلامتی کامل باشن

 بعد یک هفته که حانیه مرخص شد یه روز خونه بودیم دوباره مریض شد اسهال و استقراغ ناجور

دوباره یک هفته بستری شد niniweblog.comدختر قشنگم خیلی اذیت شد دست و پاهاش به خاطر سوزن سوزن شدن برای رگ گیری سیاه شده بود بعد دوروز هم فاطمه این ویروس رو گرفت و اونم بستری شد روزای آخر که دیگه برای حانیه رگ پیدا نمیشد  و بدون سرم بود یه شب هم مامان خودم بیمارستان بود و یک شب هم مامان بابایی بود چون دوتاییون رو که خودم نمیتونستم

حانیه خداروشکر مرخص شد و فاطمه هم زودتر از آبجی شونش خوب شد و بعد یه روز مرخص شد فاطمه مامان کلا سه روز بستری بود

دکتر میگفت ویروسه و آلودگی از دست بوده و من بعد این دیگه به همه میگفتم اول دستاتونو بشورین بعد دخترای نازمو بردارین دایی مهدی هم که مدام میومد شما عسلارو از قول خودش ببینه  اول میرفت دستاشو میشست.....

با تمام سختی ها سال 93 گذشت و عید نوروز شد niniweblog.comو حسابی خوش گذروندیم و عیدی جمع کردید و....niniweblog.com

12فروردین هم برگشتیم خونمون تو راه هم دخترای گلی بودین و اذیت نکردین تا خواب بودین و آروم من جلوی ماشین مینشستم که بابایی هم خوابش نبره و چایی  و چیزی بدم بهش اگه نه که دیگه میومدم عقب پیش شما وروجکای ناز

خدایا شکرت که با همه خوشی ها و ناخوشی هاش این سفر ختم به خیر شد و الان ماشالله دخترا 6تا دندون دراوردن و سالم سالم در حال فوزولی کردن هستنniniweblog.comniniweblog.com

خدایا همه فرشته کوچولوهای مامان باباهارو در سلامتی کامل حفظ و بزرگشون کن فرشته های منم میون همون فرشته ها. آمین یا رب العالمین

پسندها (3)

نظرات (0)