فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

هدیه های آسمانی

فوزولی های عمرای مامان

1394/1/26 9:12
نویسنده : مامان زهرا
634 بازدید
اشتراک گذاری

عشقای ناز مامانی در چه حالن

این روزا خونمون پر شده از سرو صداهای قشنگniniweblog.comniniweblog.com

صدای جیغ و بدو بدو صدای غر غر کردن و بابا و ماما و دد گفتن

بله عشقای نازم دیگه ماما و بابا میگن

جدیدا چیزی هم که میخوان یا میخورن که خوشمزه س میگین به به

یکی دوبار هم شنیدم گفتین آبه (آب)

وقتی میگم دست دست دست فاطمه طلایی مامانش شروع میکنه به دست زدن ولی حانیه طلا دستاشو میبره بالا و تکون میدهniniweblog.comniniweblog.com

تو رورو ک هاتون هم که هستید تا بهم میرسید میخواین یا دست همیدیگه رو دندون بگیرید یا چنگ بندارید همو niniweblog.com تا جداتون میکنم و نمیذارم که دست همو گاز بگیرید  شروع میکنید به غرزدن و گریه که چرا منو هل دادی عقب همش باید حواسم بهتون باشه که آسیبی نرسونید بهم آخه چندشب پیش فاطمه چشم حانیه رو ناخن کشید کلی چشمش ورم کرد و قرمز شد کلی هم گریه کرد

نشستن رو هم چند وقتی هست که یاد گرفتینو میشینید با اسباب بازی از تو سبد خودتون در میارید و بازی مکنید

از اونجایی که دخترای تنبلی هم تقریبا هستید الان فاطمه سینه خیز رو یاد گرفته و چیزی که دیگه میخواد تند تند میره و خودشو میرسونه بهش اما حانیه سینه خیز نمیره و با غلت زدن خودشو میرسونه به چیزی که میخواد وقتی هم که با این کار چیزی که میخواد به دست نیاره شروع میکنه به جیغ زدن که بهش بدیم

اینقدر ناز شدید که نگووو وقتی بابایی از در میاد تو یک کارها میکنید اینقد ذوق میکنید اگه تو روروک هاتون باشید که می دوید میرید جلوش بالا پایین میپرید دست میزنید و کلی جیغ و خنده میکنیدniniweblog.comniniweblog.com

دوروز پیش یعنی 24فرودین 94 برای اولین بار من و شما دخترای گلم باهم رفتیم بیرون خونه یکی از دوستام آخه من تو بارداری همش خونه بودم و هرچی میگفتن بیا خونمون نمیرفتم که شما وروجکا کاری نشید وقتی هم که به دنیا اومدید و بزرگتر شدید نمیرفتم که سرما نخورید میگفتم باشه بهار شه هوا گرم بشه میام خونه هاتون  دیگه این دفه نمیشد چیزی بگم خیلی هم گفتم بازم شما بیاد اما گفتن اگه نیای دیگه هیچی آخه با شما فندق های مامانی سخته بیرون رفتن خلاصه از ساعت 11 صبح ما شروع کردیم به حاضر شدن ساعت 1 از خونه موفق شدیم بزنیم بیرون تا پوشک عوض کن و با کلی بازی کردن که همش غرغر داشتین لباس بپوش و یکیتون گریه میکرد یکیتون شیر میخواست باز ساکت میشدید میدیدم جیش کردید دوباره عوض کردن و اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

بالاخره رفتیم بیرون رو دوست دارید خداروشکر تو خیابون ساکتید و با دقت به همه جا نگاه میکنید

خدارو شکر که بیرون غرعر ندارید اگه نه میموندم تو خیابون با شما فسقلی ها چیکارکنم

شب موقع برگشتن با بابایی قرار گذاشتیم باهم برگشتیم خونه چون یه کم باد بود پتو کشیدم رو کالسکتون برای اینکه جایی رو نمیدید شروع کردین به جیغ و غرغر کردن کنار پتو رو زدم بالا  مثل دوتا موش موشی ناز سرهاتونو دادین بیرون که ببینین  وساکت شدید

همه وسایل های خونه رو هم دور از دسترستون گذاشتیم اثر انگشتتون رو همه جا میشه پیدا کرد

دیگه تمیزی رو دورشو خط کشیدم چون هرچی تمیز کنم بی فایده س

دیشب میز جلو مبل رو چون برنج مالیده بودین بهش خیلی افتضاح شده بود گفتم دستمال بکشم niniweblog.comیه طرفو میکشیدم حانیه دوباره اثر میذاشت اونورشو میکشیدم فاطمه اثر میذاشت..........

قوربون دخترای گلم بشم که از دستشون به هیچ کاری نمیشه رسید تمام روز درگیر شماهام

برسم آیا یا نرسم غذایی درست کنم

دوستتون دارم  نفس های من ؛ عشقای نازم الان هم ناز خوابیدید که میتونم بنویسم

الهی 120 ساله شیدniniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

ĸoѕαr
3 اردیبهشت 94 10:55
___♥♥♥ __♥♥_♥♥ _♥♥___♥♥ _♥♥___♥♥_________♥♥♥♥ _♥♥___♥♥_______♥♥___♥♥♥♥ _♥♥__♥♥_______♥___♥♥___♥♥ __♥♥__♥______♥__♥♥__♥♥♥__♥♥ ___♥♥__♥____♥__♥♥_____♥♥__♥ ____♥♥_♥♥__♥♥_♥♥________♥♥ ____♥♥___♥♥__♥♥ ___♥___________♥ __♥_____________♥ _♥_____♥___♥____♥ _♥___///___@__\\__♥ _♥___\\\______///__♥ ___♥______W____♥ _____♥♥_____♥♥ _______♥♥♥♥♥ سلام وب شماعالیه من وقتی عکس کودک شمارو میبینم فکر میکنم اجی وبرادر خودمه راستی به وب منم بیایید واگه موافق بودیید تبادل لینک هم بکنیم مرسی
دختر خاله دوقلو
3 اردیبهشت 94 22:26
من دلم برایتون تنگ شده حتی خانواده تر خدا به مشهد سری از خانواده بزنید