فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 24 روز سن داره

هدیه های آسمانی

خونه تکونی عید

خونه تکونی عید از روز اول عید بابایی رو حسابی گرفتم به کار طفلکی قبل تعطیلات میگفت چهار روز اول همش خواب اما نمیدونست که من چه خوابی واسش دیدم تمام خونه رو تمیز کرد چه جورم آخی قوربونش بشم الاهی(بابایی تونو میگم) جوری تمیز کرد که من تا حالا خودم اینجوری تمیز نکرده بودم پرده شست، شامپو فرش کشید....... خلاصه خونمون خیلی تمیز شد دست گل عشقم درد نکنه کی باشه با شما دخترای قشنگم این همه زحمت هایی که بابایی برام میکشه رو جبران کنیم بابایی واسه اینکه شما دخترای عزیزیم رشد خوبی بکنید و سالم به دنیا بیاید و منم اذیت نشم خیلی بهمون میرسه باید قدرشو بدونیم و کاری نکنیم که ناراحت بشه و انشالله شماهم وقتی به دنیا اومدید و بزرگ شید از همه ...
26 فروردين 1393

هفته بیست ویک

هفته بیست و یک دخترای قشنگم قرار بود عید رو بریم شهرمون اما رفتنمون کنسل شد باباییتون گفت اگه بریم من اونجا اذیت میشم منم که همراه اون سرماخوردگی آخرم حساسیت بهاری هم پیدا کرده بودم و خیلی سرفه میکردم گفتم اونجا بدتر میشم دیگه قرار شد بلیط هارو کنسل کنیم و نریم درعوض وقتی بریم شهرستان خونه مامان جوناتون که شما فسقلای نازمم بغل من وباباتون باشین اونجا با شما عزیزای دلم میریم که حسابی خوش بگذره بهمون الانم که دارم این مطلبو مینویسم شما فسقلای من دارین فوضولی میکنین و منم حسابی ذوق میکنم و قوربونتون میشم دیگه حرکتهای نازتون بیشتر و محکم تر شده جوری که از روی شکمم میبینم نمیدونید چقد خوشحالم و ذوق میکنم از حرکتاتون اما بابای عزیزتون که...
26 فروردين 1393

دوتا دختر ناز و مامانی

تعیین جنسیت امروز صبح با باباجونتون رفتیم سونوگرافی بابایی که همش میگفت من دختر میخوام و بچه هامم دخترن من که خودم فرقی نداشت برام اما چون باباتون میگفت دختر من میگفتم پسر  خلاصه حرف بابایی درست دراومد دوتایینونم دختر شدین نمیدونید چقد خوشحال شدیم باباتونو که نگو که به آرزوش رسیده بود بعد از سونو رفتیم خانه بهداشت ببینم من وزنم درچه حالیه چون سه ماه اول همش کم کردم باباتون گفت 3تا4 کیلو اضاف کردم اما من گفتم نه بابام نهایت دو کیلو خلاصه اینجارو هم باباتون برد امروز بابایی همش رو شانس دخترای نازش بود اولین نفری که جنسیتتن رو فهمید یکی از دوستام مامان سینا بود که آدرس ازش میخواستم بهش زنگ زدم و پرسید خیلی خوشح...
16 فروردين 1393

غربالگری مرحله اول

هفته دوازدهم بارداری این هفته  آزمایش غربالگری مرحله اول داشتم صبح ساعت هفت با باباجونتون رفتیم آزمایشگاه خون دادم جاش کمی سیاه شد بعدش رفتیم واسه سونوگرافی تا ساعت ده نشستیم تا دکتر اومد دیگه داشتم میترکیدم آخه گفته بود مثانه ت باید پر باشه کلی هم استرس گرفته بودم آخه از جوابش میترسیدم خلاصه رفتیم تو اتاق وای چه لحظه شیرینی بود وقتی دیدمتون اول از پایینیه شروع کرد دکتر به اندازه گرفتن  وای چقد قشنگ دست و پا میزدی چقد لذت میبردم وقت میدمتون خیلی تو بچه خوبی بودی اندازه هاتو زودی دکتر گرفت وای فدای اون دست و پاهای قشنگت بشم من اما من خودم هنوز حرکت هاتونو حس نمیکنم خوب بعدش رفتیم سراغ قل دیگت اون وروجک پشتش به دکتر بود هرچی ...
16 فروردين 1393

غربالگری مرحله دوم

غربالگری مرحله دوم شنبه سوم بهمن 92 یعنی اول هفته هفده تون وقت غربالگری داشتیم صبح اول براتون از بیمارستان میلاد وقت گرفتم بعدش با باباجوتنون رفتیم آزمایشگاه بعد یه نیم ساعتی من آزمایشمو دادم و باآژانس برگشتیم سرراه بابایی پیاده شد رفت سرکارش جواب آزمایش چهارشنبه آماده میشد که بابایی جوابو گرفت و خداروشکر خوب بود کلی خوشحال شدم و خداروشکر کردیم پنج شنبه همین هفته هم وقت سونودارم دیگه قراره بفهمم شما کوچولوهای نازم چی هستین.... ...
22 اسفند 1392

نگرانی برای طول سرویکس

   نتیجه سونوگرافی و طول سرویکس ده اسفند وقت دکتر داشتم که سونوتونو نشون بدم تو سونو طول سرویکس رو پایین نشون داده بود دکتر گفت تو یکی دوروز آینده سونوی واژینال انجام بدم اگه بازم پایین بود برم واسه سرکلاژ نمیدونید چقد استرس و نگرانی گرفتم همش خدا خدا میکردم همون جا آژانس گرفتم مستقیم اومدم بیمارستان پارسا سونوی واژینال رو انجام دادم اون 29 نشون داد روز بعد رفتم بیمارستان میرزاکوچک خان جواب رو نشون دادم دکتر گفت من به این سونوگرافی مطمئن نیستم خلاصه مارو فرستاد یه جای دیگه اونجا هم شلوغ فرداشم که تعطیل بود افتاد پس فردا وای....... تا پس فردا با این نگرانی چه کنم..... سه شنبه 13 اسفند صبح ساعت شش و نیم بابایی رفت وق...
22 اسفند 1392

سرماخوردگی

وای بازم سرماخوردگی یه دو سه روزیه دوباره سرما خوردم دخترای قشنگم  سردرد دارم بینی هامم که نگو دیوونم کرده صدامم که بدجور گرفته هی بخور میدم وشلغم میخورم تا زودتر خوب شم بابا جونتونم یه سوپ شلغم واسم گذاشت این روزای بارداری بابای عزیزتون خیلی زحمت مارو میکشه من که اصلا کار نمیکنم همش بابایی کارارو میکنه خدا سایه شو بالا سرمون 120 سال حفظ کنه  البته امروز یعنی 20 اسفند حالم بهتره این دو هفته ای هم گذشت امتحان قرآن و احکام داشتم که قرآن رو قبول شدم احکام هم خوب دادم هفته دیگه هم تجوید دارم برای 26هم بلیط گرفتیم که با قطار بریم پیش مامان جون و بقیه واسه عیدنوروز انشالله... ...
22 اسفند 1392

هفته نهم بارداری

این هفته کمی سخت گذشت سرما خورده بودم خیلی سردرد شدم چون شبها آقا آشپزی میکنه برای اینکه بوی غذا اذیتم میکنه پنجره هارو باز میکنم  سرمارو خوردم شانسم تعطیلی آخرماه صفر بود شوهرم خونه بود منو بست به بخور و حسابی خوبم کرد.                                                                       ...
2 اسفند 1392

هفته هشتم بارداری

به شکرخدا وانشالله به زودی صاحب فرزند داریم میشیم الان به حساب سونوگرافی تو هفته هشت بارداری هستم که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو درست کنم این هفته سونوگرافی که رفتم خیلی منتظر شدم تا نوبتم شد منم که کمردرد دارم خیلی خسته شدم خلاصه روی تخت که دراز کشیده بودم دکتر که صفحه رو داشت نگاه میکرد یهو بهم گفت که خانم دوقلو داری وای چه لحظه ای بود فقط میخندیدم خیلی خوشحال شده بودم ساکت بودم وهمش میخندیدم همون بیمارستان بودم که زندایی بچه ها بهم زنگ زد منم که حالمو بپرسه منم که خیلی خوشحال بودم و ذوق داشتم بهش گفتم و شد اولین نفری که فهمید دوقلو دارم بعدم زنگ زدم به آقامون و بهش گفتم اونم زد زیر خنده و گفت همونی که میخواستی شد آخه دوتاییمون خیلی دو...
2 اسفند 1392