هفته بیست ویک
هفته بیست و یک
دخترای قشنگم قرار بود عید رو بریم شهرمون اما رفتنمون کنسل شد باباییتون گفت اگه بریم من اونجا اذیت میشم منم که همراه اون سرماخوردگی آخرم حساسیت بهاری هم پیدا کرده بودم و خیلی سرفه میکردم گفتم اونجا بدتر میشم دیگه قرار شد بلیط هارو کنسل کنیم و نریم درعوض وقتی بریم شهرستان خونه مامان جوناتون که شما فسقلای نازمم بغل من وباباتون باشین اونجا با شما عزیزای دلم میریم که حسابی خوش بگذره بهمون
الانم که دارم این مطلبو مینویسم شما فسقلای من دارین فوضولی میکنین و منم حسابی ذوق میکنم و قوربونتون میشم
دیگه حرکتهای نازتون بیشتر و محکم تر شده جوری که از روی شکمم میبینم نمیدونید چقد خوشحالم و ذوق میکنم از حرکتاتون اما بابای عزیزتون که عاشقتونه هر وقت دستشو میذاره رو شکمم که حرکاتاتونو حس کنه شما وروجکا ساکت میشین تا دستشو برمیداره باز شروع میکنین بابایی هم غصه میخوره
از دست شما وروجکای مامان
نمیدونید که بابایی واستون چندتا لباس خریده چه لباسای خوشگلی
کی باشه ایشالله اینارو تنتون کنم جیگرای مادر
اینم عکسشون



هفته بیست ویک
