فرشته های مامانفرشته های مامان، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره
یکی شدن من وبابایییکی شدن من وبابایی، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

هدیه های آسمانی

تاج سری ها

1394/3/3 13:49
نویسنده : مامان زهرا
612 بازدید
اشتراک گذاری

فندق های ناز مامانش سلااام

یه مدته خیلی گرفتارتونم اصلا فرصت نمیشد بیام مطلب بذارم آخه باز داشتید دندون درمیاورید الان ماشالله دوتا دندون دیگه از پایین دراوردید اول فاطمه جونم  یکی یکی دراورد دیروز هم یعنی 2خرداد حانیه جونم دراورد دوتاشو باهم

الان ماشالله 8تا دندون دارید این مدت شبا اصلا خوب نمب خوابیدید تا صبح هرکدوم 7بار از خواب پامیشدید و نق نق داشتید پشتتون رو میمالوندم  می خوابیدید باز نیم شاعت یه ساهعت دیگه با نق نق و گریه بیدار مشدید الان هم که دوروزه صبح ها که از خواب پامیشید همس گریه میکنید و نق مزنید اینقد که دیگه چشماتون پف میکنه از گریه یکی دوباری هم من به نشیمنگاهتون و چاتون زدم اینقد که دیگه میرید رو اعصاب با گریه هاتون خیلی از گریه هاتون هم الکیه

الهی بمیرم مامانو ببخشید گلای نازم

الان هم از خستگی و گریه خوابیدید

الهی فدا بشم من

عسلای مامان شماها عاشق اذان مرحوم موذن زاده هستید وقتی اذان پخش میشه نمیدونید چه جوری خودتونو برسونید جلوی تلویزون و گوش کنید  در هر خالتی باشید خودتونو میرسونید یه روز داشتید شیر میخوردید تا اذان شروع شد شیشه هارو اندختید و سینه خیز که بیاین جای تلویریون اصلا تلویریون نگاه نمیکنید من فقط موقع اذان روشن میکنم که شماها دوست دارید دورتون بگردم الهی جالبه من خودمم تو بارداری این اذان بهم آرامش میداید و همیشه گوش میکردم

ایشالله که صاحب اذان نگه دارتون باشه

اینم عکستون درحال گوش کردن اذان

هفته پیش هم ناهار رفتیم خونه خاله اکرم قبل رفتن هم فاطمه خانم شما خیلی گریه کردی نزدیک خونشون که شدیم تازه خوابتون برد از کالسکه هم که برمیدارمتون بیدار میشید دیگه همون کنار خیابون رو صندلی یه 40دقیقه نشستم تا شماها یه چرتی بزنید اذیت نکنید با این وجود بازم اونجا کم اذیت نکردید....

ایشالله بزرگ شید دخترای خوبی بشید مامانو اذیت نکنید.....آمین

این روزا بابایی هم سرش شلوغه صبح زود میره شاعتای 9 و 10 شب میاد برای همین تاشب حسابی خسته م میکنید وقتی بابا میاد یه کارا میکنید اینقدر ذوق میکنیدو بالا پایین میپرید و میدوید با روروک هاتون میرید پیشش و........

بابایی هم کلی ذوق میکنه که دختراش دویدن جلوش ماهم که هیچی تازه بعد اینکه با دختراش خندیدن  شادیشون رو کردن میگه مامانی تون کجاست منم از همون جایی که هستم دخترا و بابایی شون رو نگاه میکنم و  از کارای دهترا قند تو دلم آب میکنم و خدارو به اندازه تموم عمرم شکر میکنم واسه داشتن سه تا فرشته زندگیم

این عکس هم مال روز جمعه 1خردا 94 بعد از اینکه از خونه عموتون برگشتیم

علی اکبر عزیزم فاطمه و حانیه جگرگوشه ها و عمر مامان بی نهایت عاشقتونم ایشالله که سالم و شاد بمونید تا همیشه

پسندها (1)

نظرات (1)

مامانی
19 خرداد 94 18:55
ای جانم فداشون بشم..کی میشه علی وفاطمه بزرگ شن اینجوری